اهورا ایمان: «دلم گرفت» روی پیغام‌گیر بابک بیات شکل گرفت!

13 ژوئن 2018
بدون نظر

بسیاری ترانه‌ها و آهنگ‌ها هست که همه ما صدها بار شنیده‌ایم و زمزمه می‌کنیم و احتمالاً در خلوت‌مان به خواننده‌شان درود می‌فرستیم که چنین شاهکاری را خوانده است؛ غافل از اینکه هر اثری خالقان و مؤلف‌هایی دارد که در کنار خواننده نقش داشته‌اند و اتفاقاً در غالب موارد، این نقش هم‌تراز خواننده و گاهی پررنگ‌تر هم هست.

«مرو ای دوست»، «معصومیت از دست رفته»، «وفا (عشق است و آتش و خون)»، «باور نکن تنهایی‌ات را» و… (با صدای محمد اصفهانی)، «پریدخت» (با صدای سالار عقیلی)، «سلام آخر»، «باران که می‌بارد» و… (با صدای احسان خواجه‌امیری)، «دلم گرفت»، «دو نیمه رویا» و… (با صدای حامی)، «بوی شرجی» (با صدای ناصر عبداللهی)، «تموم شد ترانه»، «قهر» و… (با صدای مانی رهنما) گوشه‌ای از قطعات خاطره‌انگیزی است که با ترانه‌های اهورا ایمان در ذهن ما ماندگار شده‌اند.

او اما این روزها از بی‌عدالتی خواننده‌ها شکایت دارد و چند سالی است قدم به عرصه خواندن گذاشته. شاگرد آواز سال‌های دور ایرج بسطامی، از هیت ساختن برای معروف شدن دیگران خسته است و حالا می‌خواهد بخت خود را در زمین خواندن بیازماید. با او از روزهای قدیم که موسیقی پاپ رنگ دیگری داشت تا امروز صحبت کردیم و خاطرات رنگارنگی ورق زده شد که البته بیشترشان طعم تلخی داشتند.

***

  • * از این‌جا شروع کنیم که شعر و ترانه و ادبیات از کجا وارد زندگی شما شد؟

قطعاً از مدرسه؛ زادگاه من شهر بم، شهر کوچکی است و قبل از زلزله کوچک‌تر هم بود. در این شرایط، یکی از اولین تفریحات ما در اوقات فراغت که ما را مجذوب می‌کرد، موسیقی بود. بم زادگاه خواننده‌های بزرگی بوده؛ از ایرج بسطامی گرفته تا داریوش رفیعی، کوروس سرهنگ‌زاده، بهزاد و… این مسأله خواه‌ناخواه از کودکی روی انسان تأثیر می‌گذاشت. پیش خودت فکر می‌کردی یک شهر کوچک که روی‌هم‌رفته بیشتر از پنج خیابان اصلی ندارد، چه‌طور این‌همه خواننده بزرگ در دل خود پرورانده است؟ نوار کاست همه این اساتید را گوش می‌کردم و از ابتدا هم بیشتر جذب کلامِ موسیقی می‌شدم. در کلاس پنجم دبستان، اولین شعر خود را نوشتم؛ سر امتحان نهایی انشا با موضوع مقام شامخ معلم. ذوقم گل کرد و سر جلسه شعری درباره معلم نوشتم. بعد من را صدا زدند و گفتند که از روی چه چیزی تقلب کرده‌ای و شاعر این شعر کیست؟ آن زمان گوگل نبود که سرچ کنید ببینید این شعر متعلق به کسی نیست و این شعر را خودم گفته‌ام! اما شاید تا مدتی بعد که پای ثابت شب‌های شعر شهر و استان و کشور شدم، کسی باور نکرد که آن شعر را خودم سروده بودم.

در همان دوره، ایرج بسطامی با زنده‌یاد پرویز مشکاتیان کنسرتی در بم گذاشتند و من با هر بدبختی و پارتی‌بازی‌ای بود، بلیت پیدا کردم و ردیف اول نشستم. آن زمان کلاس سوم دبیرستان بودم و اصلاً نفهمیدم که آن یکی، دو ساعت چگونه گذشت. اردشیر کامکار کمانچه می‌زد، مسعود حبیبی دف، مرتضی اعیان تنبک، کیوان ساکت تار و خود استاد، سنتور. همه اینها را من بعدها از روی چهره‌شان در بروشور آلبوم‌های مختلف شناختم. گفتم این چهره‌ها را باید دید و به خاطر سپرد؛ چون ممکن است هیچ‌وقت دیگر اینها را نبینم. من وقتی از استادیوم تختی بیرون آمدم، فهمیدم که از این به بعد، معادله زندگی من را موسیقی تعریف می‌کند.

  • * خانواده از این وضعیت راضی بودند؟

خانواده با مسئله صدا بیگانه نبود؛ زیرا پدربزرگم در بم مکتب‌خانه داشت و پدرِ پدربزرگم از بنیان‌گذاران آموزش و پرورش بم بود. مکتب‌خانه‌ای داشت که دیوان حافظ، گلستان، بوستان و قرآن را به بچه‌ها می‌آموخت و با صدای خوش اینها را آموزش می‌داد. پدربزرگم صدای خوبی داشت و پدرم هم همین‌طور. بنابراین با مسئله آواز مشکلی نداشتند. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که قرار باشد زندگی‌ات از این راه بگذرد! مادر من هیچ مسئله‌ای با کتاب خواندن من نداشت. تابستان‌ها می‌گفت که اگر معدلت از یک حدی بالاتر شود، برایت مثلاً ۱۰۰ کتاب جدید پیدا می‌کنم. در میان فامیل، آدم‌های باسواد کتاب‌خوان داشتیم. وقتی معدلم خوب می‌شد، مادرم می‌رفت و با یک زنبیل پر از کتاب برمی‌گشت. خواهر بزرگ‌ترم می‌نشست کتاب‌ها را یکی‌یکی می‌خواند که مسئله مشکل‌داری نداشته باشد و بعد کتاب را به من می‌داد! من به این صورت کتاب‌خوان شدم و پس از آن کنسرت هم فهمیدم که موسیقی را دوست دارم و یکی از کارهای انقلابی‌ام این بود که هرچه آلبوم پاپ داشتم را بایگانی کردم. البته بعدها سراغ‌شان رفتم و دیدم که چه آثار باارزشی بین‌شان بوده است.

  • * چه چیزهایی در آن آلبوم‌ها بود؟

همه‌چیز. از مازیار، فرهاد، فریدون فروغی تا داریوش، هایده، مهستی و… احساس کردم آن موسیقی سنتی که در کنسرت دیدم، عمق بیشتری دارد و من را بیشتر درگیر می‌کند. هم‌زمان وقتی برای خواندن رشته ادبیات وارد دانشگاه پیام‌نور شهر بم شدم، ایرج بسطامی هم دوباره از تهران به بم کوچک کرد و من نزد او رفتم و به عنوان شاگرد، شروع به آموختن ردیف موسیقی ایرانی کردم. ایرج به من گفت که بهتر است ساز بزنم. پیش از آن کمی نِی و کمی تار می‌زدم؛ با دف هم آشنا بودم. ایرج گفت بهتر است سازی بزنی که بتوانی خودت هم با آن بخوانی و پیشنهاد می‌کنم که سه‌تار بزنی. خودش هم کمی سه‌تار می‌زد. قریحه شعری هم در من وجود داشت؛ اما ترانه نبود. همان غزل‌های خودم را با سه‌تار زمزمه می‌کردم و می‌خواندم و می‌نواختم.

  • * چه‌طور شد که به شاگردی ایرج بسطامی رسیدید؟ چون معمولاً جوان‌ها ابتدا با اساتید کم‌اسم‌ورسم شروع می‌کنند.

ایرج بسطامی چند آلبوم موفق با پرویز مشکاتیان داشت. او آدمی بی‌ریا، بی‌غل‌وغش و بی‌آلایش بود و واقعاً از تهرانِ سیاست‌زده به بم پناه آورده بود. در تهران که کار می‌کرد، دستمزدهایش را نداده بودند. قصد ندارم آن پرونده را دوباره باز کنم، اما خیلی از موزیسین‌های نامدار ما از ایرج بسطامی سوءاستفاده و او را اذیت کردند و حالا در مراسم بزرگ‌داشت‌اش کلی در ثنای ایرج بسطامی سخن می‌رانند! من اما به صورت مستند از ایرج کاست‌های مصاحبه دارم که می‌گوید فلانی حق من را خورد. می‌گفت بعد از کنسرت اصفهان گفتم دستمزد من را بده، گفت دو سه شب در بهترین هتل ایران (عباسی) خوابیدی و دستمزد معنایی ندارد! بعد می‌گفت که خود آن آقا هفته بعد از کنسرت، یک رنو۵ خرید! بنابراین ایرج به بم پناه آورده بود و شاید یکی از مسائلی که او را تسلی می‌داد، این بود که با همشهریان خود و یک‌سری جوان بی‌اسم‌ورسم رفت‌وآمد داشته باشد که فقط به خودش عشق می‌ورزیدند و دوست داشتند که ایرج را بشنوند و تجلیلش کنند.

من ارتباط بیشتری با ایرج داشتم و به غیر از کلاس‌های عمومی هفتگی، دو سه جلسه دیگر هم در هفته او را می‌دیدم و گپ می‌زدیم. آن زمان به کار روزنامه‌نگاری مشغول بودم و بعضاً مصاحبه‌های او را تنظیم می‌کردم. از خاطراتش می‌گفت و کم‌کم از آن زمان، پشت‌پرده موسیقی برایم آشکار شد. ۴-۵ سال هر هفته ایرج را می‌دیدم و ردیف را با هم کار می‌کردیم و اندک سازی هم می‌زدیم.

  • * پس پیوند شما با موسیقی پاپ از کجا رقم خورد؟

خواندن یک مصاحبه از بابک بیات من را متوجه این نکته کرد که موسیقی پاپ-کلاسیک (پاپی که در دهه ۵۰ و اواخر دهه ۴۰ بوده) به لحاظ کلامی نوتر و در مواردی حتی غنی‌تر از موسیقی‌ای است که امروزه به عنوان موسیقی سنتی اجرا می‌شود. آن گفت‌وگو مرا متوجه ظرفیت‌های بسیار زیاد موسیقی دهه ۵۰ کرد که در نبودِ یک‌سری منابع -مانند کتاب‌ها و روزنامه‌هایی که می‌توانستند روشنگری و اوضاع اجتماعی را ترسیم کنند- ترانه‌ها این کار را کردند. فکر می‌کنم در دهه ۵۰ ترانه رسالتی را به دوش گرفت که خیلی رسالت ترانه نبود؛ اما وقتی کتابی چاپ نمی‌شد و فیلمی ساخته نمی‌شد، ترانه چندین قدم جلوتر از هنرهای دیگر، به سمت تحول اجتماعی حرکت کرد. حتی تحول اجتماعی را پیش‌بینی می‌کرد و برای آن برنامه‌های آرمانی و ایده‌آل‌گرایانه می‌داد که دنیای بهتری داشته باشیم و وقتی که آن نوع ترانه را شناختم، خیلی برانگیخته شدم.

خب از همان ابتدا در همان نوار کاست‌هایی که از موسیقی پاپ -قبل از آشنایی با بسطامی- گوش می‌دادم، آثاری جذبم می‌کرد که ترانه‌های خوبی داشت. ترانه‌هایی از اردلان سرفراز، ایرج جنتی‌عط